سبزی‌فروشی که می‌خواست مدافع حرم شود، اما در کربلا آسمانی شد

جمعه 26 مهر 1398 بازدید: 149 کد خبر: 12939 [نسخه چاپی]

سبزی‌فروشی که می‌خواست مدافع حرم شود، اما در کربلا آسمانی شد
می‌خواستند موکب فاطمه‌الزهرا (س) را در نجف برای زائران اربعین آماده کنند. تقدیر جور دیگری رقم خورد. جوانِ سبزی‌فروش که آرزوی دفاع از حرم بر دلش مانده بود آسمانی و اعضایش اهدا شد. او کسی نیست؛ جز خادم‌الحسین (ع) «سعید امیرزاهدی».

سبزی‌فروشی که می‌خواست مدافع حرم شود، اما در کربلا آسمانی شد
مجله فارس‌پلاس ـ نعیمه جاویدی: موهایش خرمایی روشن و چهره‌اش طوری بود که رفقایش به شوخی می‌گفتند: «داداش سعید را می‌شود جای مانکن و توریست‌های خارجی جا زد؛ فقط نمی‌دانیم چرا سر از سبزی‌فروشی درآورده؟!» خودش اما خاکی‌تر از این تعریف‌ها بود. چفیه به سر می‌بستف جاروی بلند برمی‌داشت و تا رمق داشت، کار می‌کرد. عکس نشسته روی خاک را با جارو و در حالی که لیوان چای موکب به دست داشت، خیلی دوست داشت. همان عکسی که پیراهن مشکی با نوشته مدافعان حرم پوشیده بود، اما نوشته‌هایش از جلو پیدا نبود. هر جا حرف از حرم و اهل‌بیت (ع) بود، خودش را می‌رساند. از بالای داربست موکب که پایین افتاد، لبخند زده بود تا دوستانش نترسند. ضربه اما کاری بود؛ کارِ خادم حسینی را به مرگ «شهادت‌گونه»، اهدای عضو و زندگی به بیماران چشم‌به‌راه پیوند اعضا کشاند.

توی مغازه «سعید امیرزاهدی»، ترازوها برای مشتری‌های فقیر سنگین‌تر می‌شد. ۳ ماه خادمی افتخاری و غبارروبی آیینه‌کاری‌های آستان امامزاده حسن (ع) را در کارنامه داشت. جوانی که از پشت دخل همان مغازه، آیینه‌کاری‌های حرم و خاک نجف راه آسمان برایش باز شد.

 

برگه عبور «سعید سبزی»

اولین باری که پا گذاشت توی هیأت، مداح مراسم گفت: «خب آقا سعید! بگو ببینم، شغلت چیه داداش؟» گفت: سبزی‌فروش. مداح گفت: «میثم هم تمّار (خرمافروش) بود.» آن‌قدر برای هیأت سبزی درجه‌ یک و رایگان آورد که اسمش را گذاشتند: «سعید سبزی» سبزی‌ها چنان تمیز بود که فقط کافی بود، آب بخورد و خرد شود. حتی یک پرّه سبزی زرد و پلاسیده هم نمی‌شد پیدا کرد. مداح گفته بود:‌ «بچه‌ها خودشان پاک می‌کنند.» سعید اما نپذیرفت: «یک پرسبزی خراب نذر مجلس امام حسین (ع) کنم، فردای قیامت شرمنده مادرش می‌شوم.» راوی این جمله‌ها کسی نیست؛ جز مداح میانسالی که در مراسم تشییع سعید امیرزاهدی در آستان امامزاده حسن (ع) مرثیه‌سرایی می‌کند. همین‌که نام مادر سادات می‌آید، اشک امانش را می‌برد. مداحی جوان‌تر میکروفن را می‌گیرد و بین اشک و آه جمع، شور سینه‌زنی سر می‌دهد: «جوون پاکار حسین (ع)/ خادم زوّار حسین (ع)...» مداح میانسال آرام‌گرفته روایت را تمام می‌کند: «آی رفقا! سعید عاشق دردانه امام حسین (ع) بود و روضه‌های بی‌بی سه‌ساله کربلا حضرت رقیه (س). خدا می‌داند شب سوم محرم امسال از بی‌بی چه خواست که برگه عروجش امضاء شد.»

حدس و گمان مداح را که توی ذهنت با تقویم تطبیق دهی، نشانه‌ها بی‌ربط نیست. پیکر سعید امیر زاهدی دقیقاً ۵ صفر؛ سالروز شهادت حضرت رقیه (س)  تشییع شده است.

 

دقیقاً مثل تشییع شهدا

سه ماه تمام بالای داربست کم‌جان و نیمه سست، هندزفری توی گوشش می‌گذاشت و با نوحه‌ها همخوان بود. به قول خودش با «روضه‌های هوایی»، چشم پر می‌شد و صورت‌، تر. خادم حسینی «سعید امیرزاهدی» وقتی در نجف موکب برپا می‌کردند از بالای داربست پایین افتاد؛ از ارتفاعی حدود ۵ متر. ناباورانه هیچ‌کدام از استخوان‌هایش آسیب ندید، اما به دلیل شدت ضربه به نخاع و مغز حدود ۳۰ ساعت بعد از انتقال به بیمارستانی در تهران به کما رفت. روی اعلامیه‌های او عنوان «شهید» نوشته شد و در اخبار رسانه‌ها کلمه عروج «شهادت‌گونه» نقش‌ بست. هم‌محله‌ای‌هایش اما مثل یک شهید او را تشییع کردند. حضور و سخنرانی سردار «محمدرضا یزدی» فرمانده گردان «کمیل» حاضر در تنگه ابوقریب در آیین تشییع این خادم حسینی (ع) هم به این معناست که او کارش را به‌ درستی انجام داده: «این روزها که استکبار جهانی با تمام توان رسانه‌ها و خبرگزاری‌هایش تلاش می‌کند حتی یک نفر کمتر به پیاده‌روی عظیم اربعین برود، بزرگ‌ترین ابزار مقاومت در برابر دشمن حضور در این راه است. سعید و امثال سعید، جوانان غیوری هستند که با ازخودگذشتگی این کار را به‌ خوبی انجام دادند. او از نخستین ساعات اعزام نیروها به کربلا با علاقه و اخلاص کامل کارش را انجام داد تا جایی که پر کشید و به آرامش رسید.»

 

از جانش هم مایه گذاشت

سعید امیر زاهدی با سه خصلت بین دیگران معروف بود؛ اخلاص، بی‌ادعایی و سخاوت. این را از گوش دادن به زمزمه‌های حاضران در مراسم تشییع او می‌توان متوجه شد. پیرزنی که با ویلچر آمده و خودش را مقید به این حضور می‌داند و با مثلی به زبان آذری می‌گوید: «دست سخاوت سعید از خاک هم بیرون است.»

منظورش اهدای اعضای مرحوم است. ۱۱ عضو بدن او از جمله قلب، کلیه‌ها، کبد، قرنیه چشم و... به بیماران نیازمند پیوند اهدا شده. یکی از دوستان صمیمی مرحوم امیرزاهدی «بهنام نوری» هم می‌گوید: «دکترها می‌گفتند همان ۱۰ سانتی‌متری که از مغز استخوان سعید برداشته‌اند، جان ۱۰۰ بیمار نیازمند به سلول‌های بنیادین را نجات می‌دهد. رفیقمان خیلی بخشنده بود. هر جا صحبت از کمک به نیازمندان بود از جان‌، مایه می‌گذاشت.»

اغراقی در استفاده واژه‌ها ندارد، گفته‌هایش درست است؛ مگر اهدای عضو همان اهدای زندگی و از جان‌، مایه گذاشتن نیست؟!

 

بالا می‌مانم تا بالا بروم

گفتم: «از داربست بیا پایین داداش، امامزاده خادم دارد. غبارروبی همه آیینه‌کاری‌ها را که به تو نسپرده‌اند.» خندیدی و گفتی: «این بالا می‌مانم تا مرا بالا ببرند.»

تهیه گزارش از زندگی خادم حسینی «سعید امیرزاهدی» و مرگ شهادت‌گونه‌اش از روز تشییع او در آستان امامزاده حسن (ع) با همین جمله و واگویه دوستانش آغاز می‌شود و بعد از مراسم هفتم او در خانه پدری او و جمع خانواده کامل می‌شود. مرد جوانی که از شدت گریه شانه‌هایش تکان می‌خورد و جملاتی را مرور می‌کند. جلو می‌روم و می‌گویم: «دوستش هستید؟» سری تکان می‌دهد که بله! منظورش از جمله‌ای را که گفته می‌پرسم و می‌گوید: «خادم گمنام و بی‌ادعای امام حسین (ع) بود؛ در هیأت و ایام اربعین در موکب کربلا، نجف، سامرا و هر جا که می‌توانست خدمت کند. ضریح آستان امامزاده حسن (ع) را تازه مرمت کرده‌ بودند. گردوغبار روی آیینه‌کاری‌های دیوار و سقف شبستان‌ها نشسته بود. سعید، سبزی‌فروش بود و کاسب. ۳ ماه تمام مغازه را سپرد دست همکارش و از صبح علی‌الطلوع می‌آمد و یکی‌یکی آیینه‌ها را برق می‌انداخت. آن روز متوجه منظورش نشدم. امروز با این تشییع باشکوهی که دیدم، فهمیدم چه می‌گفت.»

اشک می‌دود توی چهره‌اش و بغض لای صدایش. حرف زدن دیگر کار ساده‌ای نیست. نامش را می‌پرسم و می‌گوید: «رفیقِ سعید...» چه حکایت جالبی؛ خادم گمنام امام حسین (ع) معرفه بقیه شده است؛ رفیقِ سعید، خواهرِ سعید، هم کاروانیِ سعید، بچه‌محلِ سعید...

 

برکتِ ترازوهای سنگین

گلایل‌های تروتازه سفید کنار قاب عکس سعید امیر زاهدی روی میز است. هر بار که دوست و همسایه‌ای می‌آید و می‌رود، خانواده مبهوت به عکسش نگاه می‌کنند؛ روایت‌هایی که خانواده از آن بی‌خبر بوده‌اند، چون پسرشان اهل پز دادن و ریا با کارِ خیر نبوده است. به قول داماد خانواده، «کارهایش را به خدا نشان می‌داد و از بقیه پنهان می‌کرد.»

تجربه گفت‌وگو با خانواده شهدا سبب شده احوال جوانان دهه ۶۰ سلوک شهدا را زیاد از زبان خانواده‌هایشان بشنوم. حالا در خانه امیر زاهدی‌ها انگار کسی من را به بیش از سه دهه قبل می‌برد؛ به دهه ۶۰. اوصافی که از این جوان امروزی می‌شنوم چقدر شبیه شهدای دفاع مقدس است. «مصطفی امیر زاهدی» از برادری می‌گوید که ۶ سال از او کوچک‌تر بود: «خانوادگی شغلمان کشاورز و سبزی‌فروش است. در کارم به نظافت معروفم. طوری که اگر به مغازه‌ام بیایید و چشمتان به سبزی‌ها نیفتد از تمیزی مغازه باورتان نمی‌شود، اینجا سبزی‌فروشی باشد. سعید کنار دست خودم بود تا اینکه بعداً برای خودش مغازه باز کرد و در نظافت هم از من هم جلو زد.»

درباره حلال‌وار کار کردن برادرش که از زبان مشتری‌هایی که روز تشییع آمده بودند، می‌پرسیم  و پاسخ این است: «سبزی را تر نمی‌کرد که سنگین شود. گل و خاکش را می‌گرفت. تا جایی که فرصت بود و چشمش یاری می‌کرد، زردها را برمی‌داشت. سروته سبزی را مثل پدر و پدربزرگم می‌زد و می‌گذاشت روی ترازو.»

 سبک و سیاق سعید شبیه کاسب‌های مکاسب خوانده بوده. این‌همه احتیاط و سنگین کردن ترازو به نفع مشتری با دو دوتا، چهارتاهای امروزی جور در نمی‌آید. مصطفی امیرزاهدی می‌گوید: «مشتری باید راضی باشد تا خدا برکت دهد. چه برکتی بهتر از زندگی سالم و تشییع عزت‌مندانه سعید؟ برکت از این بالاتر سراغ دارید؟»

خرج تحصیل آن دانش‌آموز

روایت «پروین امیرزاهدی» خواهر مرحوم سعیدامیرزاهدی روایت از یک برادر خوش‌قول است: «یا قول نمی‌داد یا حتماً عمل می‌کرد. وقتی خبر داد برای برپایی موکب فاطمه الزهرا (س) به کربلا می‌رود، گفتم: خوب تنها تنها می‌روی. همیشه سفرهای زیارتی ما با او بود. همیشه چند خانواده و غریبه همراهمان بودند. به ما می‌گفت هم کاروانی هستند. بعدها متوجه شدیم خانواده‌های نیازمندی‌اند که خرج سفرشان را می‌داده. آن روز گفت: «آبجی تو یک سفر کربلا پیش من داری. آماده‌باش که برگشتم تو را هم می‌برم شاید هم زودتر.»

در مراسم تشییع، یکی از دوستان سعید از توبه او گفته بود و نیتی که برای غبارروبی آیینه‌های حرم داشت.

 

پروین خانم می‌گوید: «سعید زندگی سالمی داشت. جوان کاملاً امروزی بود اما همیشه حواسش بود، پا کج نگذارد. خوش‌بحال کسی فکر فردا را امروز کند، مثل سعید. می‌گفت هر آیینه حرم را با استغفار از یک گناه و خطا پاک می‌کنم.» از خیرهای پنهانش می‌گوید: «سعید مجرد بود، اما در حد توان خودش چند خانواده را حمایت می‌کرد. از چند نفر شنیدیم حامی مالی یک دانش‌آموز شده که اوضاع مالی خانواده‌اش خوب نیست و تمام مخارج تحصیلش را می‌داده است.»

مسئولیت‌پذیر و کاری بود

«زهرا آجرلو» خادمِ آستان امامزاده حسن (ع) می‌گوید: «هر وقت نذری‌پزان داشتم، سبزی نذری با او بود. این چند ماه هم که تقریباً شبانه‌روز داوطلبانه و رایگان روی داربست غبارروبی می‌کرد. مدام از خودم می‌پرسیدم دنبال چه مزدی است که بی‌منت کار می‌کند. پس کسب‌ و کارش چه می‌شود؟»

داماد خانواده می‌گوید: «خوب است که این سؤال را پرسیدید. اتفاقاً مسئولیت‌پذیر بود. طوری برنامه‌ریزی می‌کرد که به همه کارها برسد. مجالس اهل‌بیت (ع) هم که اولویتش بود. ساعت ۳ و ۴ صبح می‌رفت میدان تره‌بار یا صبح اول وقت سر زمین کشاورزی که بار تازه و بار روز را بخرد و بیاورد. پاییز وقتی خرید سبزی کم می‌شد، می‌رفت همدان سفال، کشمش، لوبیا، رب و ترشی می‌آورد و می‌فروخت. کاسب منصف و بااخلاقی بود، دخلش زود پر می‌شد.»

پروین خانم در تأیید حرف‌های همسرش می‌گوید: «ساعت سعید با ما فرق داشت. صبح برایش از ۴ بامداد شروع می‌شد. مسئولیت‌پذیر بود. خوب کار می‌کرد و خوب هم درآمد داشت. پدرم نگران بود که سعید با این پول‌ها چه‌کار می‌کند؟ خیالش را راحت کرده بود: طوری خرج دنیا می‌کنم که به آخرت برسد از یادِ مرگ غافل نبود.»

 

چقدر آیینه شدی سعید!

از خواهر می‌پرسم که حالا با قول کربلایی که به شما داد چه می‌کنید. می‌گوید: «شب پیش از فوتش تماس تصویری گرفت و گفت: خواهر روسری‌ات را سر کن که با تو کار دارم. فکر کردم دوستان و رفقایش هستند. پوشیده و مرتب نشستم. به لحن خودش پرسید: آبجی تصویرم آیینه است، واضحه؟ گفتم: آیینه، آیینه‌ای سعید جان. بعد چرخید و گنبد حرم امیرالمؤمنین (ع) تاج سرش شد. رفته بود حرم. دعا کردم، اشک ریختم و گفتم: زیارتت قبول داداش گلم و گفت: زیارت خودت هم قبول! به قولش عمل کرد.»

به کلمه‌ها فکر می‌کنم؛ به سعیدی که آیینه‌ها را غبارروبی کرد. امامزاده حسن (ع) خوب مزد خادمش را داد؛ تصویر پیکر سعید، شهیدوار زیر همان آیینه‌کاری‌های حرم، تشییع و توی همه آیینه‌ها افتاد.

 

آرزوی رازگشایی تابلوی عجیب

حال برادر سعید منقلب است و کم‌حرف. این اواخر کمتر سعید را دیده و دل‌تنگی رهایش نمی‌کند. از رگ خواب پدربزرگ خانواده می‌گوید که دست سعید بود: «یک روز پدربزرگم کاملاً اتفاقی از طبقه دوم افتاد پایین و پایش شکست. خواستیم بلندش کنیم و به بیمارستان ببریم. اجازه نداد کسی به او دست بزند. گفت که فقط سعید بیاید و بلندش کند. خیلی حرمت پدربزرگ را داشت. برای همین‌، جای شیرینی توی قلب او باز کرده بود؛ آن‌قدر که بین آن حال آشفته و درد هم مرهمش سعید بود.» از کار کردن در مجالس اهل‌بیت (ع) می‌گوید: «کارهای سختی که کمتر کسی انجام می‌داد، داوطلب انجامش بود. رفته بود بالای داربست تا موکب حضرت فاطمه الزهرا (س) در نجف را برای پذیرایی از زائران اربعین آماده کنند که براثر یک اتفاق افتاد پایین.» انگار زبان و فکر پروین و مصطفی یکی می‌شود. از یک تابلوی رازآلود حرف می‌زنند که سعید با خط خوش نوشته و توی اتاقش نصب‌کرده بود. آقا مصطفی می‌گوید: «هر سال قبل از محرم به مشهد می‌رفت و اجازه عزاداری ماه‌های محرم و صفر و ایام فاطمیه را از امام رضا (ع) می‌گرفت. می‌گفت: اگر عنایت کنند و اذن بدهند، عزاداری بامعرفت می‌شود. آن تابلو را همراه خودش می‌برد، ادب و دقتش را دوست داشتم.»

 

 

چشمان پروین خانم پر می‌شود و می‌گوید: «توی تابلو یک السلام علیک یا علی بن موسی‌الرضا (ع)، شب عاشورا الوعده وفا، نوشته بود. هر بار که برای اذن محرم به مشهد می‌رفت، تابلو را می‌برد و امضا می‌کرد. سال ۱۳۹۵ هم که با دوستانش رفته بودند، امضای آن‌ها هم پای این تابلو هست. هیچ‌وقت متوجه نشدیم منظورش از «وعده» و «وفا» چه بود. کاش کسی که خبر دارد، بیاید و بگوید.»

 

زنبیل یخِ سعید پر بود

در آیین تشییع پیکر آقا سعید خیلی‌ها از علاقه او به اعزام برای جنگ با داعش در عراق و سوریه می‌گفتند. «نسرین امیر زاهدی» عمه‌اش می‌گوید: «از دوره کودکی‌مان هیأت داریم. تکه‌های مقوا که روی آن سیاهی نصب می‌کردند و به دیوار می‌کوبیدند را آماده می‌کردیم. باید میخ‌ها را از مقوا رد می‌کردیم. من، سعید، پروین و مصطفی هم‌سن‌وسال بودیم و رقابت داشتیم، اما سعید خیلی سریع بود. همسایه‌ها عادت داشتند یک دهه برای هیأت یخ بگذارند. هر روز عصر زنبیل به دست یخ جمع می‌کردیم و توی کوچه می‌دویدیم تا آب نشود. وقتی می‌رسیدیم زنبیل سعید از مال ما پرتر بود. عادت داشتیم به این جلو زدن‌هایش. خودش را به زمین و آسمان زد تا کارهای اعزامش به‌عنوان مدافع حرم انجام شود و نشد. وقتی برای خدمت اربعین به کربلا می‌رفت، گفت که می‌خواهد تمام این ۴۰ روز آنجا باشد. تمام تلاشش این بود که بتواند خودش را به این خاندان برساند که رسید.»

 

 

شهید نشویم، می‌میریم!

گاهی وقت‌ها رفقا چیزهایی از هم می‌دانند که شاید اعضای یک خانواده از آن باخبر نباشند. رفاقت «بهنام نوری» و زنده‌یاد «سعید امیرزاهدی» هم از این‌ دست دوستی‌ها بوده: «اولین سفرم به کربلا به همت سعید بود. درست سفر اربعین. به شوخی به من می‌گفت: بیا پسر! کافر می‌آیی و مسلمان برمی‌گردی. توی آن سفر تمام همّ و غمش این بود تا دستم به ضریح برسد و زیارت کنم. خودش نتوانست، اما به هر سختی شده بی‌اینکه کسی را اذیت کند، من را فرستاد جلو.» از حال عجیب خداحافظی با رفیقش می‌گوید: «دوستی داریم که اسمش «اکبر» است. روز قبل از اعزام به عراق گفته بود: اکبرجان بیا و آخرین بغل را به داداش سعید بده که دیگر برنمی‌گردم. وقتی دید ناراحت شدیم، خندید و گفت: شوخی کردم.» از چشم‌پاکی‌های رفیق امروزی‌اش می‌گوید: «شغلش طوری بود که معمولاً با خانم‌ها سروکار داشت. همیشه یک حلقه توی انگشت دست چپش بود تا معذب نباشند. انصاف و اخلاقش طوری بود که در مغازه‌اش دو ترازو کار می‌کرد؛ خودش و پسرخاله هر دو باهم کار مشتری را راه می‌انداختند.»

«پرویز ناصری» همان پسرخاله کم‌حرف است و می‌گوید: «از من خداحافظی کرد. پشت سرش آب ریختم. خندید و گفت: نریز، برنمی‌گردم. هرچه اصرار کردم که این شوخی را دوست ندارم، گفت: راست می‌گویم.» چشمان خانواده با شنیدن این خاطره تر می‌شود و نوری می‌گوید: «می‌گفت: بهنام، داداش! شهید نشویم، مفت مردیم‌ها...»

 

راز خانواده #سلطان- سبزی

«ما خانوادگی و نسل در نسل کشاورز سبزی‌کار و سبزی‌فروش هستیم. در میدان میوه و تره‌بار اسمم را ببرید، سریع می‌گویند: «سلطان سبزی» نه از این سلطان‌های کثیف که این روزها مد شده؛ نه! بذر خوب می‌کارم، خوب رسیدگی و درست برداشت می‌کنم برای همین سبزی یک هفته ماندگاری دارد. عادت داریم دسته سبزی را توی دستمان تاب بدهیم، خاک و گلش بریزد بعد دسته‌ها را بفرستیم توی مغازه‌ها. کار به همین‌جا  ختم نمی‌شود. توی مغازه هم سبزی را می‌تکانیم، خاک‌گیری می‌کنیم، ساقه اضافه و خشک ته سبزی را می‌زنیم و بعد ترازوکش می‌کنیم. از پدرم یاد گرفتم و به پسرهایم هم یاد داده‌ام. اثر لقمه حلال کاری می‌کند که مطمئنم نوه‌ها و نسل بعد ما هم اگر توی این صنف بمانند، همین کار را می‌کند.»

این جمله‌ها را «محمد امیر زاهدی»، پدر سعید امیر زاهدی می‌گوید که البته خیلی‌ها به نام «علی‌محمد» می‌شناسندش. با گفتن این جمله‌ها قصد ندارد از خودش بگوید. وقتی می‌پرسم چطور شد که رفتار سعید در کاسبی مثل کاسب‌های قدیمی است، از اثر «دامن‌ پاک» و «لقمه حلال» و «انصاف» می‌گوید که بچه‌های این خانواده را این‌طور بار آورده. جمله‌اش با یک «امّا سعید...» غلیظ ادامه پیدا می‌کند: «این رسم ماست، اما سعید از منِ پدرش هم جلو زد. بارها از دوستانش شنیده‌ام که مشتری به مغازه می‌آمده و صد گرم سبزی می‌خواسته یا به‌اندازه ۲۰۰ گرم پول داشته و سعید با روی خوش و عزت سفارشش را انجام می‌داده. حتماً لازم نیست بگویم که ترازو برای مشتری فقیر سنگین می‌شده است.»

حلال برایم مهم است

حرف پدر بیراه نیست. در مراسم تشییع، بانویی میانسال با مانتو و روسری بور مشکی و کفش‌های وارفته را دیده‌ام که می‌گفت: «دستش برکت داشت. نیم کیلو سبزی می‌خریدم و سه روز مصرف می‌کردم. به همه ما می‌گفت: «آبجی»، چشمانش آن‌قدر پاک بود که حس می‌کردیم از مغازه برادرمان خرید می‌کنیم نه یک غریبه.»

پدر خانواده از آن سبزی‌کارهایِ شناس تهرانی است که زمین‌های سبزی‌اش در اسلامشهر و حاشیه تهران هرروز مهمانِ سبز و معطر خیلی از خانه‌ها می‌شود. به قول خودش از وقتی قیمت سبزی هر کیلو یک قران بود، سبزی کاشته و فروخته تا امروز: «قیمت سبزی تا قبل از سال ۱۳۸۳ کم بود. وقتی شایع شد که «وبا» آمده هر سبزی‌فروشی اجازه فروش نداشت. شکر خدا سبزی ما سالم بود و فروختیم، قیمت سبزی خیلی بالا رفت حتی به هزار تومان رسید. ما اما همان کیلویی ۶۰۰ تومان فروختیم. شاید کار پرزحمتی باشد اما حلال بودنش را حلوا حلوا می‌کنم و روی سر می‌گذارم.»

 

از آن تشییع تا این تشییع

مرد باابهتی است که داغ مرگ پسر را پشت هیبت چهره‌اش پنهان کرده اما یکجا دیگر هیچ جور نمی‌تواند پدر بودنش را پنهان کند. اشک از کنار چشمانش سر می‌خورد و پشت سر هم پایین می‌آید. با صدایی که سعی می‌کند بر بغض غلبه کند. می‌گوید: «از من پرسیدید سعید کی آن‌قدر مذهبی بار آمد؟» حالا جوابش را به شما می‌گویم؛ همان ظهر عاشورای سال ۱۳۷۱. توی خانه ما هیأت جوانان برپا بود و یک دهه عزاداری هم داشتیم که شکر خدا هنوز هم هست. خانم‌ها هم به همت مادر جلسه روضه و قرآن دارند. یک برنامه تشییع نمادین پیکر سیدالشهدا (ع) داشتیم. دوست داشتم خیلی طبیعی از آب دربیاید و هر کس تابوت را می‌بیند، فکر کند، تنی بی‌سر تشییع می‌شود. سعید داوطلب شد و ساعت‌ها توی تابوت خوابید و سرش را پوشاندیم. نفس کشیدن در آن شرایط سخت بود، اما سعید از عهده‌اش برآمد. خیلی‌ها منقلب شدند. وقتی مراسم تمام شد و خواستم بیاید بیرون اصلاً انگار در عوالم دیگری بود. وقتی او را به خودش آوردم، با غصه گفت: «چرا مرا به حال خودم نگذاشتید، حیف...» این جمله را چنان محکم گفت که فکر کردم پسرم چیزی دیده و ما بی‌خبریم. از من می‌پرسید، سعید همان روز انتخاب شد.»